اگر يادتان بود و باران گرفت
دعايي به حال بيابان كنيد![]()
به خدا خواهم گفت گوشهگوشه دردم را ...
خوشهخوشه صبرم را ...
بگذار بسوزدم ...
بگذار تا زمين بلرزد از من و تن من ...
اين آلوده تنم ... به خدا خواهم گفت ...
کسی گفته بود من مستجابالدعوه هستم!
باور شده بود و بودم! ندا آمد که ناپاکی که دهان میگشايد
برای نرسيدن صدايش به عرش، هر چه میخواهد، میدهيم ...
از همان صدا بود که ديگر دعاهايم مستجاب نشدند!

دشمن ِديرين، فرزندم را،
کـُلبه ای داد و به يکبار کشيد،
پايه ای داد و به بيگار کشيد
و من از ناچاری،
با عدو دوست شدم،
تا که شايد روزی،
سُرمه ِ چشم کنم ديدن ِ فرزندم را.
رفتم، رفتم،
با دلی پُر اميد،
از رهی ناهموار، به اُميد ِ ديدار،
ديدم، ديدم، چشم ِ من روشن شد،
ليک اندوهی سرد،
به دلم چَـنگی زد،
که چرا؟
دوست ديرينم شده است دشمن من
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
برسنگ قبر من بنويسيد
خسته بود، اهل زمين نبود، نمازش شكسته بود.
بر سنگ قبر من بنويسید
شيشه بود، تنها از اين نظر كه سرا پا شكسته بود.
بر سنگ قبر من بنويسید
كه پاك بود چشمان او، كه دائما از اشك شسته بود
. بر سنگ قبر من بنويسید
اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دسته بود.
بر سنگ قبر من بنويسيد
كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود.
بر سنگ قبر من بنويسيد
كسي گريه نكند، چون كسي دوستش نداشت...
========================================
ميرسم محو بهارت بشوم ميکند از تو جدايم پاييز![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مينشينم تو بباري به دلم ميزند باز صدايم پاييز![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««
جایی برای پناه آوردن..
و راز سر به مهرم را به تو بگویم..
هر دری را کوبیدم کسی باز نکرد...و تو ای شنوا..
و روی زردم را درمانی جز داروی صبر تو نیست..
==============================================
به دوران دو کس را اگر دیدمی
به گرد سر هر دو گردیدمی
یکی آنکه گوید بد من به من
دگر آنکه پرسد بد خویشتن
ای ساربان آهسته رو کارام جانم میرود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم میرود
با آن همه بیداد او وین عهد بیبنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود
شب تا سحر مینغنوم و اندرز کس مینشنوم
وین ره نه قاصد میروم کز کف عنانم میرود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم میرود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفا
طاقت نمیارم جفا کار از فغانم میرود
زنوای مرغ یاحق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا
وقت جان کندن من بود نمی دانستم
تیغ در گردن من بود نمی دانستم
آنچه در حجم پر از درد گلویم پژمرد
آخرین شیون بود نمی دانستم
تا نمردم بگذارید که فریاد کنم
دوست هم دشمن من بود نمی دانستم
از همان خنده که معنای عطوفت می داد
نیتش کشتن من بود نمی دانستم
آنچه من عاطفه پنداشتمش
آتش خرمن من بود نمی دانستم
==========================================================
خوشبختي بر سه ستون استوار است:
فراموش کردن گذشته
غنيمت شمردن حال
اميدوار بودن به آينده
جمله خارج شده از دهان،
تير رها شده از كمان،
زندگي گذشته و
فرصت هاي از دست رفته.
یكدیگر را دوست بدارید اما, از عشق زنجیر مسازید
:
بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحلهای جانتان در تموج واهتزاز باشد.
جامهای یكدیگر را پر كنید اما از یك جام منوشید.
از نان خودبهیكدیگر هدیه دهید اما هر دو از یك قرص نان تناول مكنید.
بهشادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یك برای خود تنها باشید.
همچون سیمهای عودكه هر یك در مقام خود تنهاست, اما همه
با هم بهیك آهنگ مترنمند.
دلهایتان رابههم بسپارید اما به اسارت یكدیگر ندهید.
زیرا تنها دست زندگی است كه میتوانددلهای شما را در خود نگه دارد.
در كنار هم بایستید, اما نه بسیار نزدیك:
ازآنكه ستونهای معبد به جدایی بار بهتر كشند
,
و بلوط و سرو در سایه هم بهكمالرویش نرسند.
جبران خلیل جبران – پیامبر
آنان که اشتباهاتشان را فراموش می کنند
محکومند به تکرار آن...
=====================

سوخته پر منم منم به شعله مراد خود
وه که به جان خریده ام لذت این شرار را>>